تبليغاتX
روزگار غریبیست نازنینم


روزگار غریبیست نازنینم

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا


نويسنده: مهریار : در ساعت: 16:37
|+|
ای  آدما ای  غنچه ها ای  کوچه ها تو رو خدا بگين نره
پياده ها سواره ها مسافرای   جاده ها تو رو خدا بگين نره

تو رو خدا بگين نره اگه بره من حرفامو به کي بگم؟
اخه من هم عاشق شدم داره ميره من چي بگم؟
 
آهای شبا ستاره ها ترانه ها اگه بره قشنگي ها رو ميبره 
آی آدما مسافرا پنجره هاي کوچه ها تو رو خدا بگين نره

عاشق شدم اون مي دونه واسه همين داره ميره
اگه بره کي تو شبام شعرام رو از من مي گيره؟

نرو بمون اگه کمم عاشق شدم خيلي زياد
يادش به خير چه زود گذشت اون اولا يادت مياد؟

مترسکي غريب بودم تنها بودم ساکت و بي صدا بودم
قشنگ بودي بچه بودم از آدما جدا بودم

يه حرفي موند توي دلم بهت بگم از روزي که گفتي ميرم
خواستم بگم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

نه خنده ها نه گريه ها نه اونهمه ترانه و گلايه ها
هيچي به يادت نمياد نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها

داره ميره تا دوباره ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام مترسکي تنها بشم

عمر منم با رفتنت انگاري رو به آخره
منم مي خوام عاشق بشم تو رو خدا بگين نره

مي خواد بره تنها بره تو فکر راه سفره
ای ادما ستاره ها مسافرا تو رو خدا بگين نره
 

نويسنده: مهریار : در ساعت: 23:5
|+|

دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

=====================


tkbleak.com


نويسنده: مهریار : در ساعت: 10:40
|+|
پایان....................

هر آینه نیازمندم بودی ای کاش بگویی

کس نگفته است که زندگی کار ساده ای است

گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید ، اما با تمام فراز و فرودهایش،زندگی...

از ما انسانی بهتر و نیرومندتر می سازد، حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم.

به یاد آر...

که در آزردگی، رنج از خود دور داری،و در دلتنگی، بگذاری اشکهایت جاری شوند.

و در خشم خود را رها سازی و در ناکامی بر خود چیره شوی.

تا میتوانی یار خود باش. می توانی بهترین دوست خود باشی، اما هنگام آشفتگی مرا خبر کن! می کوشم،بدانم چه وقت باید در کنارت باشم. انا گاه ممکن نیست پس خبرم کن.

عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به هم بدهیم. و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است که به ما ارزانی شده است.

من اینجایم هر زمان و همیشه، تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم.


نويسنده: مهریار : در ساعت: 1:15
|+|
تو ديگه تنها نيستي

روزهاي سخت زندگي تو تموم شد

و

ميتوني خوشبختي رو به آغوش بكشي

و

احساس تنهايي نمي كني هيچ وقت

خداحافظ


نويسنده: مهریار : در ساعت: 0:25
|+|
   تا حالا عاشق شدی...                          

 

تا حالا این حس رو تجربه کردی...

دیدی که چه حس قشنگیه...

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی باشی...

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم...

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی...

تا حالا شبها ٬ وقتی همه خوابن ٬ تو خلوت خودت ٬ به خاطر وجود کسی گریه کردی...

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی...

آره!! ؟؟؟

به این میگن عشق...!!!

حس قشنگیه!  نه؟


نويسنده: مهریار : در ساعت: 23:48
|+|

هوا بارونیه ، دخترکی پای پیاده ، بدون چتر، زیر بارون ، با ۴ تا نون ، ۲ تا شیشه شیر

بر میگرده خونه . اسمش نرگسه ، این نرگس کوچولوی ما غمگینه ... بغض گلوشو

 گرفته ... از بارون بدش میاد ...دلش واسه باباش تنگ شده . باید واسه فردا

انشاء بنویسه ... معلمشون دو تا موضوع رو انتخاب کرده که باید یکیشو انتخاب کنن :

 ۱- باران ۲- پدر

تا میرسه خونه غروب میشه ، دفتر انشاشو برمیداره میشینه لب پنجره ، یه قطره بارون

می چکه رو پیشونیش . . . یهو یاد اون شبی میافته که داشت بارون می بارید

سقف خونه چکه می کرد . . . پدرش میره بالا پشت بوم تا شیار سقفو بگیره

اما پاش لیز میخوره میافته پایین ......... اون زمان نرگس ما ۸ ساله بود ....... ۲ سالی

میشه که باباشو ندیده ........ بغضش میشکنه ، اشکاش میریزه روی گونه هاش

با دستهای کوچولو و لرزونش شروع می کنه به نوشتن ... باران ... پدر .............. !

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم 
 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

 نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم

 کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

 نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

 
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

 مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

 بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

 


نويسنده: مهریار : در ساعت: 16:32
|+|
می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا

نويسنده: مهریار : در ساعت: 16:32
|+|

بار خدایا ، مهیمنا ، یا روح القدس ، من انسانم ، به آن گونه ای که تو آفریدی. با همان نقص ها و کمبود ها من انسانم. نمیتوانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم. گاهی فریب می خورم ، گاهی فریب می دهم. گاهی به جبر زمان رنگ عوض میکنم. گاهی ناشکر می شوم. گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد. گاهی از تو دور می شوم و اهریمن گونه رفتار میکنم. گاهی دروغ می گویم. ریا می کنم. گاهی...

اما همیشه ، همیشه ، همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم. چون آغوش تو همیشه باز است. آغوشی امن تر از هر آنچه که به ذهنم می رسد. تو ستار العیوبی ، تو رحیمی ، تو غفوری و تو رحمانی!

خداوندا ، به سوی تو می آیم. روحم را آماده ی پذیرش صدای روحانی تو میکنم. تو را می پرستم و می دانم که همیشه با منی. حتی وقتی در مغاک تاریک روحم اسیر شیطان و شیطان صفتان شده ام!

بار خدایا ، نمیدانم کیستی و کجایی؟ بی خردان بسیاری در آسمان ها به دنبال تو می گردند و ابلهان زیادی در زمین تو را جستجو می کنند ، در حالی که تو در قلب انسان ها جای داری. خداوندا تو را به همه ی عزیزانت قسم ، از آدم تا محمد ، از ابراهیم تا نوح و ... خداوندا تو را به علی (ع) سوگند ، خودت نگاهدار روح من باش و مگذار که بیش از این سیاه کار شوم ...!

 


نويسنده: مهریار : در ساعت: 11:51
|+|
ماه شب چهارده...
آسمان صاف و پر ستاره...
یه هوای خیلی خنک و مهربون...
ولی نمی دونم... 
دل من مث آسمون آروم نیست...
دلم بی خیال شده...
بی خیال خودم...
بی خیال زندگی...
بی خیال همه چیز و همه کس...
فقط دلم یه دوست آروم می خواد که نخوام بهش ثابت کنم که... من هم مث تو... درکم کن!! دلم دریا می خواد که آروم بشم... ... بالای کوه رو می خواد که حس کنم تنهام ... با خدا تنهام... دیگه هیچی نمی خوام...

برای ....... ....... خودش میدونه کیه


نويسنده: مهریار : در ساعت: 15:39
|+|
چرا تنهام گذاشتی/........

ديروز ...

باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه

و اما امروز....

باز باران بي ترانه...

باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر دختر تنها

مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟

نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند

که ان کودک... که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجای لذتش زیباست؟


نويسنده: مهریار : در ساعت: 10:36
|+|

بخواب ای دختر آرام مهتاب

ببین گل های میخک خسته هستند

تمام اشک هایم تا بخوابی

میان مخمل چشمم شکستند

بخواب ای پونه باغ شکفتن

گل اندوه امشب زرد زردست

هوا رازرد کرده عطر پاییز

فضای پاک ایوان سرد سردست

بخواب ای غنچه ای بی تاب احساس

فضای شهر شب بوها طلایی ست

بهار سبز عاشق ها خزانست

خزان بیقراران بی وفایی ست

بخواب ای مرغ نا آرام دریا

گل آرامشم تنهای تنهاست

اگر امشب زبی تابی نخوابی

دلم تا صبح درچنگال غم هاست


نويسنده: مهریار : در ساعت: 15:56
|+|
داستان عشق.......

میان آبشار خاطراتم

کنار بوته ای گل می نشینم

همیشه آرزوکردم که رنگ

نگاه بوته گل را ببینم

همیشه آرزو کردم که روزی

برای لحظه ای نقاش باشم

همیشه آرزویم بوده رویا

ولیکن یک زمان ای کاش باشم

نگاهی سرخ اشکی آسمانی

دوچشمانی به رنگ ارغوانی

ولی من هر نقاشی کشیدم

همه تصویری ازرویای او بود

وشاید چند خطی که نوشتم

همه یک قطره از دریای او بود


نويسنده: مهریار : در ساعت: 19:29
|+|

به روی گونه ی تابیدی ورفتی

مراباعشق سنجیدی ورفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی  مرا چیدی ورفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه

شبی همپای پیچک هانشستم

توازراه آمدی با ناز وآن وقت

تمنای مرا دیدی ورفتی


نويسنده: مهریار : در ساعت: 9:16
|+|
عکس من

تو مثل رازپاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شدقسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی هاپراز رازی وزیبای

ومن درپیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن در آرزوی قطره های پاک بارانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسرشار


نويسنده: مهریار : در ساعت: 15:38
|+|
درد تنهایی.......

بازی عجیبی است بازی این کلمات گاه کثیف تر از سیاست بازی ها می شود گاه پیچیده تر از بازی زندگی
گاه قشنگ ترین و عاشقانه ترین کلمات بوی تعفن می دهند و گاه رکیک ترین حرف ها بوی عشق .
گاه تیغ می شود و تورا مهمان قربانگاه می کند گاه ستاره می شود و دلت را اسمان می کند .
چه بازی است بازی این کلمات گاه چنان می سوزاندت که خاکستر می شوی گاه اب می شود و روی اتش وجودت می ریزد.
چه سری دارد این بازی که حتی ماهر ترین بازیگرانش هم در این قمار می بازند باور نداری پس نگاه کن اوراق را تا بدانی :


حالم از ریختت بهم می خود صدایت ازار دهنده است و مرتب گوشم را می ازارد با دیدنت احساس تهوع می کنم .دلم می خواهد هیچ گاه نبینمت دلم می خواهد سر به تنت نباشد .دلم می خواهد بروی و دیگر پیدایت نشود چه قدر نفرت انگیزی .چه قدر بی ارزشی برایم .حوصله دیدنت را ندارم وقتی که می ایی غمم می گیرد و خداخدا می کنم زود تر گورت را گم کنی .واقعا بی شعور و نفهم هستی .دلم نمی خواهد ریخت نکبتت را ببینم برو گم شود برو گورت را گم کن ای منفورترین موجود دنیا .
اهای صبر کن .نرو .دیدی باختی .این همه حرف تنها یک معنا داشت :


دوستت دارم  ................

می توان در کوچه های زندگی

پاسخ لبخند رابا یاس داد

می توان جای غروب عشق را

به طلوع ساده احساس داد

می توان در خلوت شب های راز

فکر رسم آبی پراوز بود

می توان تا فرصت ادارک هست

با خلوص یاس ها همراز بود

می توان با لهجه سرخ دعا

مدتی با آسمان خلوت نمود

می توان با حرفی از جنس بلور

شوق را باهر دلی دعوت نمود

می توان در آرزوهای کودکی

با حضور یک عروسک سهم داشت

می توان گاهی به رسم یادبود

در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت

می توان از شهر شب بوها گذشت

عابر پس کوچه های نور بود

می توان همسایه مهتاب شد

فکر زخم غنچه  ای رنجور بود

 


نويسنده: مهریار : در ساعت: 22:34
|+|
درد دل

تو باز ،‌مثل هميشه با نسيم مي رقصي و مي روي

من ،‌با باران مي گريم و در خاك مي شوم

اما انگار امشب هم فقط قرار است باران بيايد

تا مسيرسياه نگاه سرگردان مرا تا ستاره مان خط خطي كند تا من راه نگاه اين ستاره را گم كنم

همان ستاره اي كه دوست داشتم تو هم آن را ستاره مان خطاب مي كردي

از شبي كه تورفته اي ،‌

نمي دانم كجا ؟!!!

به قول خودت به دنبال حقيقت

اين ستاره مثل من بي تو ،‌تنها همان ستاره اي كه شبها با هم تماشايش مي كرديم

همان ستاره اي كه هنوز با ياد آبي و مهتابي تو بيدار مانده

تنها دلخوشي شبها و خلوتهاي خسته من شده

و من در خلوتهاي بي تو بي خودي خودم ،‌در هجوم خيال خوب تو آنقدر گريه كرده ام

 كه ديگر امشب تمام آسمانهاي باراني شده

حالا ديگر ، گريه هايم به جاي آنكه نگاهم را شفاف كنند و دلم را صاف

آسمان را هم تيره وخط خطي مي كنند تا من راه نگاه اين آخرين ستاره را هم گم كنم

آسمان هم كه بدون ماه و خورشيد و ستاره ديگرآسمان نيست

آنقدر باران مي آيد كه من مطمئنم اگر امشب مي خواستي بيايي

تا حالا پشيمان شدي ،‌لااقل باران بهانه غمگين و قشنگي است براي نيامدن امشب،‌

بهانه ات را باور ميكنم

مجبورم!!!!

اما باور كن نمي توانم باور كنم كه من تمام روزهاي آفتابي را هم

بيهوده زير چتر سنگين انتظار تو نفس كشيده ام

نازنین ام ...

اگه توآمدی و ماندی این سه نقطه چین و پر کن!!


نويسنده: مهریار : در ساعت: 21:34
|+|
آیدی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آبی ونمناک باران

نمی دانم شنیدی برگشتی

ویااین بار نشنیدی ورفتی

نسیم از جاده های دورآمد

نگاهش کردم وچیزی به من گفت

تو هم درانتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی ورفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق

ببین با سرنوشت من چها کردی


نويسنده: مهریار : در ساعت: 18:5
|+|
سر در گم...
سردرگم به دنبال یه سایه که شاید منو از این نا آرومی نجات بده ولی خستگی روحمو چه

جوری درست کنم اینقدر خسته و کلافه ام که احساس می کنم دارم آروم آروم دارم نابود می

 شم کاشکی نابود می شدم و اینهمه با تنهاییم زجر نمی کشیدم اینقدر نشستم به آینده نا

معلومم فکر کردم که احساس می کنم ممکنه من آینده ای نداشته باشم هیچکس هنوز نمی

تونه باور کنه منم ممکنه  از تنهاییم زجر بکشم اینقدر دلم پره که دلم می خواد با یکی اینقدر

 حرف بزنم که به احساس خالی بودن برسم اینقدر گریه کنم که احساس کنم که اشکام به

 انتها رسیده ولی این قدرتم ندارم بغض سنگینی جلوی نفس کشیدنمو گرفته ولی هیچوقت

به یه گریه تبدیل نشده


نويسنده: مهریار : در ساعت: 18:2
|+|
خوش اومدی
 یه وقتهایی میبینی مشتات خاکیه !

نمیدونی کِی و کجا  به مشتات خاک مالیدن، یا شاید غرق بودیو خودت خاکیشون کردی اما یهو

پرتاب میشی درست وسط گود، وبدون هیچ شمارش معکوسی بازی شروع میشه... 

مهم نیست بوسیلهء کی یا چی ، مهم اینه که درست وسط گود قرار میگیری و باید انقدر خودتو

دست خودش سپرده باشیو  انقد فرقان رو چشیده باشی تا بازی رو از زندگی تشخیص بدی.

بعضی وقتا رنگ بازیام قشنگه،  نکته درست همین جاس که کسی به تو نمیگه آهاااای این که

میبینی بازیه،تا تو مثه کودکیات فقط بازی کنی... ومثه اون موقعا انتظار صبحیو بکشی که چشات

که باز میشن، یه پری برات لنگه کفش سیندرلارو  بیاره.و تو بهتر میدانی که بازیگر  نقشهای چند

رنگی نیستی،مثل کودکیها دلت میپرد برایسادگی و یکرنگی... و اما بازی ...

باورهایت پر رنگِ  پر رنگ با تو هستند، به پررنگی لحظه ای که :

دلت به دریا زد و رفت... پشت پا به رسم دنیا زدُ رفت...

پاشنهء کفش فرارُ ور کشید... آستین همتُ بالا زدُ رفت...

یه دفه بچه شد و تنگ غروب... سنگ توی شیشهء فردا زدُ رفت...

دفتر گذشته ها رو پاره کرد ... نامهء فرداهارو تا زدُ رفت...

هوای تازه دلش میخواست ولی...  آخرش توی غبارا زد ُ رفت...

دنبال کلیدِ خوشبختی می گشت... خودشم قفلی رو قفلا زد ُرفت...

اینطوری میشه که سختت میشه چشاتو آروم ببندی و خوابت ببره، سختت میشه وقتی خوابی

ساکت بمونی،سختت میشه هر روزصبح یه عالمه اجرام نمکین مژه هاتو به هم چسبونده باشه

و کلی سعی کنی که چشاتو  بازشون کنی تا ببینی خورشید ازکدوم طرف طلوع کرده،مغرب یا

مشرق...  

سختت میشه یه چیزاییو انقد واضح ببینی که سینت تنگ بشه، سختت میشه  ببینی دلت

گرفته و هیچ جوره  وا نمیشه...  میدونی که « ان مع العسر یسرا »  اما دلت گرفتس...

و اینطوری میشه که تو !!!  یه بازی رو زندگی میکنی...  زندگی...

خدایا ماهارو آنی به خودمون وانگذار... یا فتّاح...


نويسنده: مهریار : در ساعت: 16:40
|+|
مصاحبه با خدا

THE INTERVIEW WITH GOD 

مصاحبه با خدا




I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ?My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 

That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي


نويسنده: مهریار : در ساعت: 15:56
|+|
دزدی....
 

 

 

 

 

 

بزرگترين گناه : سكوت

 

بزرگترين شجاعت : بگويي دوستت دارم

 

بزرگترين سرمايه : دوست

 

بزرگترين اسرار : صداقت

 

بزرگترين افتخار : عاشق شدن

 

بزرگترين هنر: عاشق ماندن


نويسنده: مهریار : در ساعت: 12:0
|+|

Copy Right By: Http://mehryaar.Blogfa.Com
Sponsored By: مهریار شاهدوست