تبليغاتX
سنفونی باران

سنفونی باران

روزگار غریبیست نازنینم!

 

 
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

<--><-->توسط مهریار | |

 

<--><-->توسط مهریار | |

A07 s e v e n

<--><-->توسط مهریار | |

 

پاییز

کجایی که دلم شکستس.بارونه تو میخوام.

بازم دلم گرفت و رفتم تو پارک قدم بزنم.می خواستم برگایه پاییزی هم بغضم بشن.با صدایه شکستنشون بغضم و بشکنن.تا گریه کنم.

الان که دارم مینویسم.اشکام قیام کردن میخوان آزاد بشن.می خوان رها بشن.بی خبر از این که سرازیریه صورتم خاکیه.اونا با اومدنشون میشورنشون. می شورن تا به لبام برسن

تا خنده هام و...

اما پاییزی در کار نبود.باروونی در کار نبود.

اما اشکایه من بودن.دل شکسته یه من وجود داشت.بغض داشت من و می سوزوند

ولی هم بغضی نبود...

آسمون...

<--><-->توسط مهریار | |

 

اما نه با دلتنگی...

دلتنگی هایم را نیز سوزاندند.باد خواست خاکسترم را از سرزمین انسان ها برباید.

باران بارید!!

خیسم کرد.خیس تنهای.خیس درد.خیس غصه ها.

حال خاکستره باران زده ام را زمین در بر دارد.

زیر باران ماندم.بارانی که نمنمش مرحمی بود برای دله شکسته ی عاشقان.

 بارانی که بی خبران مینگرندش و از آن فراری!

آنان می ترسند.از فریادی که باران سر داد.فریادی که برای پنهانه صدایی بود...صدای آواز درد.صدای شکستن دل!!

<--><-->توسط مهریار | |

میدونم خطا نکردم ..میدونم وفا نکردی .میدونم....میدونم دلم شکست خـــــــــــــــــــوب

 میدونم!!!خاطراتت داره داغون میکنه ...آخه تنهایی یه درده عزیزم...میدونم چشام دیگه اشک نداره!!

میدونم دلت برام جا نداره ..میدونم تنها شدم تو آدما حتی عشقم دیگه معنا نداره!!!یادته برام

میمردی؟یادته؟یادته با هم میخوندیم؟یادته؟ یادته تو اون شبای

 بـــــــــــــــــــــــــــــارونــــــــــــــــــــــــی تو میگفتی عشقمون آخر نداره؟؟؟؟؟؟؟؟عزیزم دلت برام تنگ نشده

 ؟

امشب به یاد بودنت تا صبح با بارون میخونم......برات هزار تا شعر میگم تا بدونی

دوســـــــــــــــــــــــــت دارم

یادم میآد پشت سرم با چشم گریون داد زدی... بی جواب به اشک من تو قلب من تو چنگ زدی....

نامهربون این جوریه رسم و رسوم عاشقی؟؟؟

<--><-->توسط مهریار | |

شب سلیس .......

صدای آهنگ باد....گوش کن! چه دلنواز از لای پنجره زوزه میکشه .اتاق تاریک و تنها دوست تنهایی!!!

چند قطره بارون........ ایستادن پشت پنجره و نگاه کردن به قطره های بارون دور چراغ  برق!!!

آسمون چه قشنگ گریه میکنه.سکووووووووووووووووووت و صدای باران!

چه شب قشنگی...آهنگ بارون همه جا رو پر کرده .صندلی تو حیاط زیر نور چراغ تنها نشسته...

بارون چشمای منم طوفانیه!!دلم برای خودم تنگ شده...برای غرورم برای رویاهام!!!!!

برای همتون آرزوی موفقیت میکنم

<--><-->توسط مهریار | |

روزگار غریبیه.!!!!

پاییز اومد!!! با یه حس غریب.دیگه داره یواش یواش برگای درختا زیر پای عابرا می افته .همون برگایی که تو فصل عشق مرحمی واسه آواز گنجیشکا بودن..ولی حالا بازم روزگار چرخید .هارمونی رنگ ها.

پی نوشت:وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیزی را برایشان رقم میزند چه فرقی میکند که برگ سبز کدام درخت بوده ای؟؟؟؟

<--><-->توسط مهریار | |

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم  تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یه بوسه همه چیز رو فراموش می کردم.کاش همون کودکی بودم که بی بهونه گریه میکردم.

پی نوشت:بچه که بودم دوست داشتیم بزرگ بشیم ...حالا که بزرگ شدیم.!!!!!!!!!!!

<--><-->توسط مهریار | |

خسته ام از این نگاه های غریب و حرفهای عجیب.. پسرکی به نام مهریار...از دنیای فریب

خسته ام از این تکرار لحظه ها ...عجیب دلم تنگ است!!برای کودکی ام.برای لحظه های بی

 بهانه ای که فرصتی برای ناراحتی نبود...صدای باران را میشنوی؟صدای چک چک بی بهانه

ای که مرا به یاد اشک های گریه ی کودکی ام میاندازد..چه پاک و معصومانه!!!روزایی که تو

خونه مادر بزرگ کسی نبود  جز سکوتتتتتتتت!صدای ازان که مرا نوازش میکرد تا چشم هایم را

 در پاک ترین لحظات روی هم بگذارم و خواب های کودکانه ام را ببینم!!عجیب دلم تنگ

است.برای روز هایی که سر بر شانه های مادر بزرگ میگذاشتم  و او با نوازش مرا در آغوش

 میگرفت و تسبیحش را میشمرد!!!

برای کسی که تمام احساساتم را به فریب خواند......!!!

مهرت ای دوست زمانی ز دلم پاک شود

که همه پیکر من زیر زمین خاک شود...

به درود...

 

 

 

<--><-->توسط مهریار | |