|
یه وقتهایی میبینی مشتات خاکیه !
نمیدونی کِی و کجا به مشتات خاک مالیدن، یا شاید غرق بودیو خودت خاکیشون کردی اما یهو
پرتاب میشی درست وسط گود، وبدون هیچ شمارش معکوسی بازی شروع میشه...
مهم نیست بوسیلهء کی یا چی ، مهم اینه که درست وسط گود قرار میگیری و باید انقدر خودتو
دست خودش سپرده باشیو انقد فرقان رو چشیده باشی تا بازی رو از زندگی تشخیص بدی.
بعضی وقتا رنگ بازیام قشنگه، نکته درست همین جاس که کسی به تو نمیگه آهاااای این که
میبینی بازیه،تا تو مثه کودکیات فقط بازی کنی... ومثه اون موقعا انتظار صبحیو بکشی که چشات
که باز میشن، یه پری برات لنگه کفش سیندرلارو بیاره.و تو بهتر میدانی که بازیگر نقشهای چند
رنگی نیستی،مثل کودکیها دلت میپرد برایسادگی و یکرنگی... و اما بازی ...
باورهایت پر رنگِ پر رنگ با تو هستند، به پررنگی لحظه ای که :
دلت به دریا زد و رفت... پشت پا به رسم دنیا زدُ رفت...
پاشنهء کفش فرارُ ور کشید... آستین همتُ بالا زدُ رفت...
یه دفه بچه شد و تنگ غروب... سنگ توی شیشهء فردا زدُ رفت...
دفتر گذشته ها رو پاره کرد ... نامهء فرداهارو تا زدُ رفت...
هوای تازه دلش میخواست ولی... آخرش توی غبارا زد ُ رفت...
دنبال کلیدِ خوشبختی می گشت... خودشم قفلی رو قفلا زد ُرفت...
اینطوری میشه که سختت میشه چشاتو آروم ببندی و خوابت ببره، سختت میشه وقتی خوابی
ساکت بمونی،سختت میشه هر روزصبح یه عالمه اجرام نمکین مژه هاتو به هم چسبونده باشه
و کلی سعی کنی که چشاتو بازشون کنی تا ببینی خورشید ازکدوم طرف طلوع کرده،مغرب یا
مشرق...
سختت میشه یه چیزاییو انقد واضح ببینی که سینت تنگ بشه، سختت میشه ببینی دلت
گرفته و هیچ جوره وا نمیشه... میدونی که « ان مع العسر یسرا » اما دلت گرفتس...
و اینطوری میشه که تو !!! یه بازی رو زندگی میکنی... زندگی...
خدایا ماهارو آنی به خودمون وانگذار... یا فتّاح...
|